تبليغاتX
لاکی به پشت

لاکی به پشت

http://lakibeposht.blogfa.com

مقصود

دارم زندگی میکنم ...

به قصد مرگ

+ نوشته شده در  89/09/21ساعت   توسط مریم معین الدینی  | 

مسافر

 دلم بيقرار رسيدن به هيچ خانه اي نيست

كاش جاده كش مي آمد

+ نوشته شده در  89/08/27ساعت   توسط مریم معین الدینی  | 

پرسش

بگو چند سحر باقي مانده تا آندم كه در رويا هم از آغوش تو بر نخيزم ؟
+ نوشته شده در  89/05/02ساعت   توسط مریم معین الدینی  | 

بیخوابی

تمام شب به خیال تو گذشت

 ای رویای دور وست

 ای نها ن گوهر عشق مرا تا ابد با تو کار است

+ نوشته شده در  89/03/05ساعت   توسط مریم معین الدینی  | 

کدام قله؟! کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمیرسند؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم از این تقلب، از این تاج کاغذین که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود؟ چگونه روح بیابان مرا فررا گرفت وسحرماه زایمان گله دورم کرد!
چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
وهیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دویدم زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود
وگرمی تن جفتم به انتظار پوچ تنم راه نمیبرد!
کدام قله کدام اوج؟
...
و آن بهار وآن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت با دلم میگفت "نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی"

فروغ
+ نوشته شده در  88/08/06ساعت   توسط مریم معین الدینی  | 

که

گاهی کلامی در سینه بیقرار می شود
گاهی سردت می شود
گاهی پرنده چشمانت بی آشیانه می شود
و هیچ کس نیست در این بی انتهای بیهوده
که قرارت باشد
که گرمت کند
که آشنای چشمانت باشد

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت   توسط مریم معین الدینی  | 

بیهوده

دوباره زمان فرسودن قلم است بر تن بی جان کاغذ.

چه گناهی کرده اند قلم ها وکاغذهامان؟

 نه نمیتوانند بنگارند تمام خستگیمان را ...

تمام تنهایی مان...

  را تا اخر زمان

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت   توسط مریم معین الدینی  | 

در زندگی کسانی هستند ولحظاتی

که ذهن را بارور میکنند این لحظات و این کسان را دوست دارم.

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت   توسط مریم معین الدینی  | 

پرسش

تا کدامین روز میتوانم عروسکت باشم؟

ای دل خوش کرده به چشمهایم

تو به پلاستیک های رنگین خیره شدی.

و آن عبارت دوستت دارم صداییست تنیده شده در درونم .

نمیدانم دل بسوزانم یا شاد باشم از سوختنت در شعله های عشقی که نیست!!!

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت   توسط مریم معین الدینی  | 

همیشه مانده بودم ادمها چرا وقت محبت به دیگری دستهایشان یخ میزند .فهمیدم  چرا که خودم دستهایم بی موقع یخ زد 

ما خالی هستیم  از محبت بیش از انچه فکرش را بکنی!!!!!

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت   توسط مریم معین الدینی  |