چه گناهی کرده اند قلم ها وکاغذهامان؟
نه نمیتوانند بنگارند تمام خستگیمان را ...
تمام تنهایی مان...
را تا اخر زمان
ای دل خوش کرده به چشمهایم
تو به پلاستیک های رنگین خیره شدی.
و آن عبارت دوستت دارم صداییست تنیده شده در درونم .
نمیدانم دل بسوزانم یا شاد باشم از سوختنت در شعله های عشقی که نیست!!!
ما خالی هستیم از محبت بیش از انچه فکرش را بکنی!!!!!
زنی را دیدم که نمی توانست به خاطر گرمای شدید تابستان کودک بیمارش را به بیمارستان برساند چرا که شوهر عزیزش با ماشین پی دختر بازی رفته بود و او که در افکارش غوطه ور بود آرزو می کرد که کاش پسر دار هم بشود!
پ.ن: این داستان بر اساس واقعیت است.